بديع الزمان فروزانفر

350

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

شخص يا اشخاصى كه خود را هم سنگ و هم پايهء ايشان فرض مىكنند و در آن حدود و حقوق سهيم و برابر مىشمارند ، و اين گناهى است كه خدا با سعهء حلم و سبق رحمت نيز نمىبخشايد و نمىآمرزد . شير نشان جا و مقام آن شير دعوىدار را پرسيد ، خرگوش در پيش افتاد و او را تا بسر چاهى ژرف كه در نظر گرفته بود رهبرى كرد ، چون غلبهء خرگوش بر شيرى ، شگفت و غريب مىنمايد مولانا مثالى از موسى كه فرعون را با سپاه گران در دريا افكند و پشهء ضعيفى كه نمرود را بىچاره كرد ، مىآورد تا از غرابت چيرگى ضعيفان بر زورمندان بكاهد ، اين جزء از قصّه كه فريب خوردن از دشمن است بدان مىكشد كه مولانا در تحذير از مكر و دستان دشمن سخنى بر سبيل نصيحت بگويد امّا علّت اينكه انسان فريب مىخورد حكم قضا و قدر است كه چون بر سر نشست ديده‌ها را كور و گوشها را كر ، مىسازد ، درين حالت ، چاره ابْتِهال و پناه بردن بخداست كه مستى غفلت بر ما نگمارد زيرا قهر حق حس را بَدَل مىكند و عقل را از تصرّف معزول مىدارد و اين تبديل حس همانست كه از نوشيدن شراب و انواع مسكر عارض روح مىگردد . در بيان تأثير قضا و قدر بحكايتى از هُدهُد و زاغ تمسّك مىجويد ، وصف سليمان و دانستن زبان مرغان بوى فرصت مىدهد تا در بارهء وحدت زبان بعنوان عاملى در يگانگى بشر باشارت سخن گويد ، بعقيدهء او هم زبانى پايه‌اى در وحدت اجتماع به حساب نمىرود و آن ، زبان محرمى و هم دلى است كه مردم را بيك ديگر پيوند مىدهد ، محرمى اشتراك در عقيده و هدف و آمال و آرزوهاست ، درين صورت است كه با وجود اختلاف زبان افراد بشر با يكديگر هم دست و هم داستان مىشوند چنان كه با عدم محرمى و هم دلى بر خلاف هم مىايستند و خون يكديگر را مىريزند هر چند كه بيك لغت و زبان حرف مىزنند . در ضمن اين قصّه ، از تأثير قضا در كار آدم ابو البشر سخن مىرود ، آدم